تبليغاتX
من و خودم


























من و خودم

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو !

دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی !

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشم هایت می آیند .

تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم .


"سیمین دانشور"

مامانای عزیز و مهربون، روزتون مبارک

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت توسط مینا|

بچه هه به باباش که در حال سیگار کشیدن بود گفت: منم سیگار میخوام !

باباش در کمال تعجب گفت: الان زوده ، صبر کن هر وقت بزرگ شدی .....!!!!!!

جای تاسف نیست واقعا؟....

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت توسط مینا|

روزی که تموم شد تولدم بود ، کیک پختم و مادر بزرگم مثل همیشه اومد اینجا،مثل همیشه بهم یه 50 تومنی هدیه داد و مثل هر سال داداشم تونست منو غافلگیر کنه ! یه عالمه کادو گرفتم،خیلی حس خوبیه که  از همه اس ام اس تبریک داشته باشی، از فامیل نزدیک بگیر تا بانک و موسسه محک و .... حتی یه نفر که من یه بار بیشتر ندیده بودمش و نمیدونم از کجا تاریخ تولدمو میدونست امروز زنگ زد و تبریک گفت !! انگار هنوزم حسای خوب هست، حتی اگه از 27 سالگی رد شده باشی، بازم حسای خوب هست، خوشحالم خونوادم و دوستام و اطرافیانم دوستم دارن...


نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت توسط مینا|

سیزده بدر ساده اما در عین حال خوبی داشتیم

سیزده بدر با عمو و زن عمو و سپهر داد کوچولو مگه میشه بد بگذره؟ 

انقدر دیروز بازی کردم که الان همه ی بدنم درد میکنه! 

سپهر داد همش راه می رفت و خوشحال بود، میشه گفت به معنای واقعی کلمه از بودن در طبیعت لذت میبرد، ما هم از بودن اون در کنارمون لذت می بردیم. همه ی دلخوشیش این بود که یه سنگ کوچولو برداره از این طرف بندازه اون طرف، یا دنبال توپ بدوه، یا بره طرف آب و دستشو بکنه تو آبا ... واقعا چه دنیاییه بچگی، آخر خوشی ان بچه ها...

از امروز دیگه زندگی شروع شد، من رفتم دامغان  و بقیه رفتن دنبال کار و زندگی، و باز هم زندگی شروع شد....

پیوست: اصلا احساس نمیکنم سال عوض شده! انگار  آدمای دورو ورم اصلا عوض نشدن!

اما خودم یه تغییر بزرگ کردم، تصمیم دارم با هر کس مثل خودش رفتار کنم، یعنی آدمای بد رفتارو تنبیه کنم....


نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت توسط مینا|

بعضی وقتا باید زندگی رو ول کرد، باید گذاشت خودش برای خودش پیش بره، باید گذاشت هر کار میخواد کنه و هر چی میخواد برات پیش بیاره، مثل این روزای من، که زندگی رو ول کردم، پایان نامه رو ول کردم، گاه گاهی که میاد تو ذهنم میگم ولش کن، بعد عید، رژیم و کم خوری رو ول کردم و احساس میکنم گرم گرم داره میره روی وزنم،  اما به اونم میگم ولش کن ، بعد عید یه کاریش میکنم، حتی دید و باز دید های عید هم (که من بهش میگم خاله بازی ) یکی در میون میرم.... وقتی بهش فکر میکنم حس میکنم بد هم نیست آدم گاهی همه چیو ول کنه و هر چی پیش میادو قبول کنه، (البته برای یه مدت کوتاه) ...


پیوست: تازه دارم لذت سرچ کردن شبکه ها دیدن یه سری برنامه های چرتو پرتو درک میکنم ها ها ها 

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت توسط مینا|


تو بهاری؟ نه! بهاران از توست

از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را 


دوستان عزیزم سال نو مبارک

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت توسط مینا|

امروز پر بود از حسای خوب، یه روز تعطیل نزدیک عید، خونه ی نقلی مادر بزرگ، خورش بادمجون، خواب سنگین بعد ناهار تو خونه ی نقلی و گرم مادر بزرگ... خیلی حس خوبی بهم داد 

وقتی برگشتم خونه دو تا کتاب از داداشم عیدی گرفتم ، خیلیییی خوب بود، منم عیدیشو بهش دادم جلو جلو، جفتمون ذوق زده شدیم حسابی.

خلاصه روزای آخره ساله و بوی سال نو میاد دیگه حسابی، امیدوارم همه این روزا حسای خوب داشته باشن.

نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت توسط مینا|

اگه تا امروز شک داشتم، از امروز یقین پیدا کردم که خدا منو ساخته برای گوش دادن به تراژدی زندگی مردم...

امروز ماجرای زندگی یک نفرو گوش دادم که به شدت روم تاثیر گذاشته در حدی که حتی نتونستم برای چهار شنبه سوری برم بیرون از خونه.... فکرم به شدت مشغولش شده !

نمیدونم چرا هیچ کس پیدا نمیشه که خندش از ته دل باشه! چرا هیچ کس نیست که واقعا راحت زندگی کنه، بدون مشکل و با آرامش؟ 

همش از خودم می پرسم پس آدما کی میخوان به آرامش برسن؟ کجا قراره جای آرومی باشه؟

همش این شعر سهراب توی ذهنمه : مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند، و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشوده خواهد شد؟


ببخشید، برای شب چهار شنبه سوری پست خوبی نبود، اما فکرم خیلی مشغوله...

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت توسط مینا|

نمیدونم چرا امسال زمستون نمیخواد تموم شه، در حالی که همش 9 روز مونده تا پایان سال، امروز اینجا برف اومد! هر سال این روزا هوا خوب بود، خنک بود اما یخ بندون نبود ، امسال یخبندونه...

دیگه چیزی نمونده تا پایان سال 90، شاید این آخرین پست امسالم باشه، روی هم رفته سال 90 سال بدی برام نبود، و خدارو شکر میکنم بابت زنده بودن و گذروندن یه سال خوب .

دلم میخواد سال 91 هم اینجوری باشه، یعنی امیدوارم اینجوری باشه؛ امیدوارم برای همه ی دوستانم سال خوبی باشه...

مراقب خودتون باشین دوستای عزیزم

پیوست: بیایین با اومدن سال جدید یکم تجدید نظر کنین تو این اخلاقتون، دست از این فیلترینگ بر دارین، کاری با اینترنت نداشته باشین، بذارین ما جوونا خوش باشیم، اونوقت می بینین چقدر دوستون داریم...

نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت توسط مینا|

آقای فرهادی عزیز، ازت ممنونم که تو این روزایی که هیچی نیست باهاش خوشحال شیم، دیشب، تو، فقط تو و بازیگران فیلمت ، مارو ، یه عالمه ایرانی رو، خوشحاللللللللللللللللللللل کردی، تبریککککککککککککک و خسته نباشیییییییییییییییییییییییییییییییییییی...

اصغر فرهادی هنگام دریافت جایزه اسکار: «سلام به مردم خوب سرزمینم. در این لحظه ایرانی های بسیاری در سراسر جهان در حال نظاره ما هستند و تصور می کنم که خیلی خوشحال هستند. خوشحالند نه تنها به خاطر یک جایزه مهم، یک فیلم یا یک فیلمساز، بلکه به خاطر اینکه در زمانی که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت بین سیاستمداران مبادله می شود، نام کشورشان، ایران، در اینجا از دریچه فرهنگ باافتخارش به زبان مى‌آید، فرهنگ غنى و کهنی که زیر غبار سنگین سیاست پنهان شده است. من با افتخار این جایزه را به مردم کشورم تقدیم مى‌کنم، مردمى که به تمام فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از خصومت و خشونت بیزارند.»





نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت توسط مینا|


آخرين مطالب
»
»
» تولد
» سیزده بدر
» روز های بیخودی..
»
»
»
» ...
» اسکار-فرهادی-افتخاررررررر
Design By : Pars Skin